تبليغاتX
دیوار

دیوار

روزنوشته هایی در تاریکخانه

قناری

قناری

 

پسر بچه نشسته بود کنج دیوار و زار زار گریه می­کرد. از کنارش رد شدم و رفتم. وقتی که نون به دست رسیدم نزدیکیای خونه، دیدم هنوز نشسته و زار می­زنه.

پرسیدم چی شده؟ هیچی نگفت.

گفتم چیزی گم کردی؟ سرش رو به پایین تکون داد که یعنی آره.

بغضش توی گلوش بود و هنوز م انگار کامل نترکیده بود.

پرسیدم پولت رو گم کردی؟ دو سه بار مفش رو بالا کشید و آمد بگه نه، دید نمی­تونه. فقط سرش رو بالا آورد که یعنی نه.

گفتم پس چی گم کردی؟

گفت قـ... قـ... قنار...هع... قناری­م.

گفتم گریه نداره، یکی دیگه به بابات بگو واسه­ت می­خره.

گفت نه.

گفتم می­خوای پول بدم خودت بخری؟

گفت نه، قناری خودمو می­خوام.

گفتم یه خوشگلترش رو بخر.

گفت اون رو دوست دارم...

گفتم خب پس چرا مواظبش نبودی؟

گفت مواظبش بودم ولی خب دوست داشتم پرواز کنه.

خندیدم. گفتم خب اون­م پرواز کرد رفت دیگه.

گفت فکر می­کردم برمی­گرده. آخه اون منو دوست داشت.

گفتم تو اون رو دوست داشتی یا اون تو رو.

گفت نه، اون م منو دوست داشت.

گفتم از کجا فهمیدی؟

گفت واسم آواز می­خوند.

گفتم خب قناریا آواز می­خونن دیگه.

گفت نه آقا، قناری من فقط واسه من می­خوند، منو نبینه دق می­کنه. دیگه نمی­خونه. واسه هیچ کس.

باز زد زیر گریه.

* * *

 

پسر بچه نشسته بود کنج دیوار و زار زار گریه می­کرد که از کنارش رد شدم و رفتم.

نشسته بودم کنج دیوار و زار زار گریه می­کردم که از کنارم رد شد و رفت. وقتی که نون به دست رسید، گفت چی شده؟................. .

 

محمد مهدی ابراهیمی فخاری

16 آذر 1388

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 1:24  توسط میم. الف  | 

سانسور

۱۳ آذر روز مبارزه با سانسور

یک مقاله علیه سانسور شدید رسانه های عمومی در زیر آورده می شود:

S T O P
Access to the page has been denied

-دسترسی به این سایت مجاز نمی باشد-

+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت 10:24  توسط میم. الف  | 

صدای تنها

 

بعضی از دوستان از من می­پرسند که چرا داستان را به شعر ترجیح می­دهم. دلایلی که خودم مطرح می­کنم، برای خودم محترم است. اما امروز داشتم فیش­هایی را که چند ماه پیش نوشته بودم، نگاه می­کردم. چشمم افتاد به یک مطلب که از کتاب «صدای تنها» اثر «فرانک اوکانر» یادداشت کرده بودم. مطلب جالبی است:

«گفته می­شود که رمان مرده است و مطمئنم که کسی چنین چیزی را در مورد داستان کوتاه هم گفته است. به نظر من این گفته قدری ناپخته است، و من باید برای شنیدن این که شعر و نمایش هم مرده­اند، آماده­تر باشم. در عین حال نباید از شنیدن چنین چیزی زیاده از حد هیجان­زده شوم. بلکه باید بپذیرم که چون هم شعر و هم نمایش هنرهایی ابتدایی هستند، پیش آمدن چنین بحثی دور از انتظار نیست. اما چون رمان و داستان کوتاه، حاصل سازش جدی اشکال اولیه هنر با پدیده­های نوینی چون علوم، نقاشی و مذهب شخصی­اند، من هیچ دلیل یا امکانی برای از دور خارج شدن آن­ها نمی­بینم، مگر این که تمامی مظاهر فرهنگی، توسط تمدن فراگیر جهانی از دور خارج شوند.»

(اوکانر، فرانک. صدای تنها. ص 47)

متأسفانه اطلاعات دقیق (نام مترجم، ناشر، سال نشر و...) را گم کرده­ام. این هم از نتایج گوش ندادن به حرف اساتید است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 21:42  توسط میم. الف  | 

مرده­کشی

 

به پیشنهاد خانم رشیدی متن داستان برنده تندیس هدایت را تایپ کردم و در اختیار دوستان قرار میدهم. یادآوری می کنم باز، این داستانها را قرار بود سایت سخن متن کاملشان را در اختیار خوانندگان بگذارد ولی نگذاشت. ما هم سر خود این کار را کردیم.

مرده­کشی

اثر: غلامحسین دهقان (برنده تندیس مسابقه ادبی صادق هدایت)

 

در خواب­های من همیشه تفنگی پیدا می­شود و دستی که ماشه را بچکاند تا با صدای شلیک، هول کرده از خواب بپرم و دنبال رواندازی بگردم. انگار کن در پس پرده­ای ضخیم، لم داده­ای در پناه تاریکی که ناگهان پرده جر می­خورد سر تا پا و نوری سفید و هار تن برهنه­ات را لیس می­زند.

دوباره بی­خواب شده­ام. باز باید بنشینم و هر چه توی ذهنم هست بیرون بریزم و لا به لای آن­ها آن­قدر بگردم تا تفنگ را بیابم و خشابش را خالی کنم؛ شاید دوباره پلک­هایم روی هم بیاید و خوابم ببرد.

از صداش شاش­بند شدم. کشیدم بالا و سراسیمه دویدم. پاهایم تا زانو توی برف می­رفت. چند بار زمین خوردم. وقتی رسیدم، در عقب آمبولانس باز بود. سرگروهبان وسط جاده خشکش زده بود. پایین روی برف­ها رد پایی دیدم و دنبالش را گرفتم تا سمت دیگر آمبولانس. دورتر، آن طرف جاده که رد پاها تمام می­شد، یک جفت پوتین از ملافه­ای سفید بیرون مانده بود. سرم گیج رفت و دوزانو توی برف­ها نشستم.

آن­قدر این­ها را گفته­ام و نوشته­ام و پایین­شان را امضا زده­ام که بعضی وقت­ها نمی­فهمم که دارم می­نویسم یا فقط حرف می­زنم. یا نه؛ اصلاً همه این­ها توی ذهنم می­گذرد! نپرسیده می­گویم؛ نخواسته می­نویسم؛ و پای هر کدام انگشت می­زنم. یک بار و دو بار نه؛ آن­قدر انگشت زده­ام که عقم می­گیرد از این همه اثر انگشت، از این همه رد پا، از این همه خون.

ستوان نوشته­ام را که خواند، سیگارش را از جاسیگاری برداشت، کامی گرفت و نگاهم کرد. بعد کاغذ را روی میز چرخاند طرفم و استامپ را سُر داد نزدیک دستم.

«بگیر پایین­شو امضا کن و انگشت بزن.»

انگشت که زدم، بلند شد و میز را دور زد و آمد کنارم ایستاد. دستش را گذاشت روی میز. برگشتم و نگاهش کردم. صورت خشک و بی­روحی داشت. لب پایینش داشت می­لرزید. زل زد توی چشم­هایم. رو برگرداندم. دست کرد زیر چانه­ام و کشید طرف خودش. صداش سکوت اتاق را به لرزه درآورد.

«رو دست من دو تا جسد و یه آدم نیمه­جون افتاده، اون وقت تو یه الف بچه این جا نشستی برام قصه سر هم می­کنی؟ این چرت و پرتا چیه نوشتی؟»

چه تقدیر شومی! هرگز فکرش را نمی­کردم یک روز شوخی بچه­ها شکل واقعی به خودش بگیرد. بیشتر شبیه کابوس است تا واقعیت. بچه­ها بهم می­گفتند شاعر نعش­کش. حتم دارم اول بار سهراب این را گفته باشد. این­ها بیشتر از تو قوطی او راه پیدا می­کرد بیرون. سهراب چیزهایی را که هرازگاه در دفتر یادداشتم می­نوشتم، می­خواند. دوست داشت. بعضی وقت­ها هم کتابی ازم می­گرفت و نگاهی می­کرد. بدش نمی­آمد.

سرگروهبان آینه وسط را گرداند سمت خودش. شانه کوچکی از جیبش درآورد و جلو موهایش را صاف کرد. بعد کمی سرش را بالا گرفت و شانه را برد طرف سبیلش که تا روی لب پایینی آمده بود. ناگهان خیره به آینه مثل برق­گرفته­ها خشکش زد. شانه همان­طور رو سبیلش مانده بود. دست­هایم خیس عرق شده بود. نفسم بالا نمی­آمد. کمی که گذشت، جرئت کرد و سر برگرداند و به پشت نگاه کرد. از گوشه آینه نگاه کردم. سهراب همان­طور سیخ نشسته بود. شانه از دست­های سرگروهبان افتاد. دست­هایش داشت می­لرزید. رنگ به چهره نداشت. رو کرد به من و مِن­مِن­کنان گفت: «اون پشت... اون پشت.»

از توی آینه نگاه کردم. زل زده بود به من. گفتم: «چیزی شده قربان؟»

«چیزی نمی­بینی؟»

دوباره نگاه کردم.

«نه قربان! فقط جسد اون جاست.»

سرش را آرام به آینه نزدیک کرد و بعد سریع به سمت من برگشت. با چشم­های وق­زده نگاهم می­کرد. دهانش باز بود. بریده­بریده پرسید: «تو... تو... وا... واقعاً چیزی نمی­بینی؟»

«نه قربان!»

باز به آینه نگاه کردم.

«چیزی شده قربان؟»

سری تکان داد و گفت: «نه... نه. مث ای... این که خیالاتی شده­م. شا... شاید از بی­خوابی باشه.»

سهراب بازی تازه­ای راه انداخته بود. بدون تمرین. عاشق کاره­ای فی البداهه بود. دیگر کجا می­توانست چنین بازی­ای راه بیاندازد؟ بازی تک­نفره­ای با دو تا تماشاگر.

نیمه­های شب روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم سیگار می­کشیدم که سهراب صدایم زد. خم شدم و سرم را بردم پایین. دستش را زیر سرش گذاشته بود و داشت بالا را نگاه می­کرد. اشاره کرد بروم پایین پیشش. رفتم و کنارش نشستم. سیگار را از دستم گرفت و پکی زد. بعد به دور و برش نگاهی کرد و گفت: «منم فردا با شما می­آم.»

گفتم: «فکر نکنم سرگروهبان بذاره.»

گفت: «گور پدر سرگروهبان! قرار نیست اون بفهمه.»

با تعجب نگاهش کردم.

«یعنی چی؟»

به پهلو شد.

«یعنی بدون این که کسی بفهمه همراتون می­آم. همین.»

«نمی­فهمم. برای چی؟ چطوری؟»

نقشه­اش را که برایم تعریف کرد، جا خوردم. بیشتر شبیه شوخی بود. شبیه یکی از همان نمایش­های تک­نفره­ای که بعضی وقت­ها که سر حال بود و دل و دماغش را داشت بازی می­کرد. کارش حرف نداشت. ادای حرف زدن و حرکات سرگروهبان را که درمی­آورد، همه از خنده می­ترکیدند. نظرم را پرسید. گفتم که فکرش را هم نکند؛ دیوانگی­ست. برگشتم سر جایم دراز کشیدم. چند لحظه بعد کنار تختم ایستاده بود. دست­بردار نبود. سعی کردم حالیش کنم که نشدنی­ست، خطرناک است. اما بی­فایده بود. می­شناختمش. برای این که دست از سرم بردارد، گفتم: «حالا تا صبح، ببینم چی می­شه.»

صبح خیلی زود همه بیرون آسایشگاه، به ردیف ایستاده بودیم. سرگروهبان معلوم نبود داشت چه غلطی می­کرد. باید جسد را برمی­داشتیم و راه می­افتادیم. دو روز بود برف می­بارید. آسمان هم انگار دل­چرکین بود از زمین که آن­طور غیظ کرده می­بارید. همه حواسم پیش سهراب بود که خاموش، گوشه­ای ایستاده بود و داشت سیگار می­کشید.

گروهبان گفت: «یه جا نگه دار، برو اون پشت یه نگاه به جسد بنداز.»

در عقب را که باز کردم، سهراب را چمباتمه­زده آن گوشه دیدم. رفتم بالای سر جسد. ملافه خیس شده بود و چسبیده بود به صورتش. ابروها، گودی چشم­ها و تیغه بینی­اش را می­توانستم ببینم. لرزیدم. قطره­ای سرد افتاد پشت گردنم و سرید تا پشتم. سر بالا کردم. گاهی قطره آبی از هواکش چکه می­کرد پایین و راست می­افتاد رو صورت جسد.

سرگروهبان برگشته بود و داشت از پشت شیشه نگاهم می­کرد. در هواکش را چفت کردم. موقع بیرون آمدن، یواش گفتم: «تو رو خدا دست بردار. می­فهمه.»

سوار که شدم سرگروهبان گفت: «چیزی نبود؟ همه چی رو به راهه؟»

گفتم: «بله قربان. همه چیز مرتبه.»

اگر راستش را گفته بودم، حالا زنده بود. فوقش چند روزی انفرادی می­رفت؛ چند روز هم اضافه می­خورد. دیگر آن­طور به شکم نمی­افتاد روی تپه حاشیه جاده.

هرگز فرصت پیدا نکرد از نقشی که رفته بود توی جلدش بیرون بیاید؛ ملافه را کنار بزند و با چشم­های خندان پرسید «چطور بود؟ حال کردی؟»

خوب بود؟ شاهکار بود پسر! اما تو که پایان بازی را ندیدی. نبودی ببینی تک و تنها توی جاده­ای برفی و بی­رهگذر با دو تا جسد و مردی نیمه­دیوانه چه کشیدم.

کوه­ها که آن روز صدای شلیک را جار زدند، حالا از دور سوگوارانی به نظر می­رسیدند که زانو به زانو نشسته بودند و به جای خاکستر و خاک، بر سر و روی خود برف می­ریختند.

بعد از نهار بود و همه روی تخت­هایمان ولو شده بودیم و داشتیم چرت می­زدیم که با صدای شلیک گلوله پریدیم. لحظه­ای گیج  و گنگ به هم نگاه کردیم و بعد سراسیمه از آسایشگاه زدیم بیرون. یک نفر داد زد صدا از طرف برجک آمده. دستپاچه شروع کردیم بالا رفتن از سراشیبی تند کوه. پرده­پرده برف را که توی چشم­هایمان می­آمد و انگار می­خواست چیزی را ازمان پنهان کند، کنار زدیم و خودمان را رساندیم پای برجک. از آن بالا خون داشت چکه می­کرد روی برف­های تنک زیر برجک. زودتر از همه سهراب بود که از پله­های فلزی خودش را کشید بالا. پشت سرش یکی دو نفر دیگر رفتند بالا. کمی بعد هم سرگروهبان، نفس­زنان پیدایش شد. ایستاده دست­هایش را به زانوها ستون کرد و داد زد: «چه خبر شده؟»

صدای ضجه سهراب که بلند شد، جلو چشم­هایم سیاهی رفت. سرگروهبان رو کرد و با صدایی لرزان پرسید: «اون بالا چه خبره؟»

کسی جوابش را نداد. دست گرفته بود به پله­های برجک و همان جا ایستاده بود. می­ترسید.

نگفتم. هیچ وقت نگفتم. من هم از مرده می­ترسیدم. حالا هم می­ترسم. هنوز صورت رضا پشت آن ملافه خیس پیش چشم­هایم است؛ و سفیدی چهره سهراب که لحظه به لحظه تیره و مات می­شد و انگار مدام بیشتر در نقشی که بازی می­کرد، فرو می­رفت. می­ترسیدم. آن قدر که به سرم زد همه چیز را همان جا بگذارم و فرار کنم. بالای سرش که رسیدم، سیاهی چشم­هایش رفته بود. وقتی سق­های بلند کشید و گره دردی که به صورتش چنگ انداخته بود، باز شد و دست­هایش افتادند، شروع به تکان دادنش کردم. گرمی خون را توی دست­هایم حس می­کردم. چند بار سر گذاشتم روی سینه­اش ولی صدایی نشنیدم. باز شانه­هایش را گرفتم و تکان دادم. چشم­هایم از شدت سرما داشت یخ می­زد. سرگروهبان دیوانه شده بود. چند بار دیگر هم شلیک کرد؛ هر بار به سمتی از آسمان. انگار پرنده­ای در حال پرواز را نشانه می­رود. سهراب را سفت در بغل گرفته بودم. با هر شلیک عضلاتم منقبض می­شد. حس می­کردم تمام بدنم سنگ شده و الآن است که استخوان­های سهراب توی دست­هایم خرد و خاکشیر شوند. درخت­های دور و بر، مثل خوابزده­ها به رعشه افتاده بودند. هر لحظه از جایی صدای افتادن کپه­ای برف بلند می­شد.

نفهمیدم چقدر طول کشید تا به خودم آمدم. تازه آن موقع بود که دیدم تمام تنم خیس خون شده است. سرگروهبان با دست­های لرزان، بالای سرمان ایستاده بود و خیره به صورت سهراب، پشت سر هم می­گفت: «این روحه! روحه!» و می­خندید.

با هر خنده­اش انگار منقاشی می­انداختند زیر پوستم و تارهای عصبی­ام را می­کشیدند. سر سهراب را زمین گذاشتم و بلند شدم یقه­اش را گرفتم و پرتش کردم تو برف­ها. آن­قدر غلت زدیم و آن­قدر به صورتش مشت کوبیدم که دستم بی­حس شد و از حال رفتم.

دست زیر بازوهای سهراب انداختم و کشیدمش تا پشت آمبولانس. سرگروهبان ملافه سهراب را برداشته بود و نشسته بود پای تپه و گریه می­کرد. سهراب خیلی سنگین بود. نمی­توانستم بلندش کنم. تکیه­اش دادم به آمبولانس. رفتم وسط جاده. مثل مرغ سرکنده این ور و آن ور می­رفتم. ذهنم فلج شده بود. کسی هم نبود به دادم برسد. از صبح توی جاده آدم ندیده بودیم. جاده اشباح بود انگار. مانده بودم چه کار کنم. دور خودم چرخیدم. نشستم وسط جاده و سرم را میان دست­هایم گرفتم و داد زدم «ای­ی­ی خدااا!»

سرگروهبان آتش سیگار را توی ته­مانده چایش خاموش کرد. بعد رو کرد به من و گفت: «یه دست رو ماشین بکش. فردا صبح خیلی زود راه می­افتیم.»

پا چسباندم و از اتاق زدم بیرون. آمبولانس آن جا کنار انباری مثل لاشه حیوانی مرده که سر و پشتش از برف بیرون مانده باشد، افتاده بود. با پا محکم به لاستیکش زدم. برف پاشیده شد روی پاچه شلوار و پوتین­هایم. در را باز کردم و رفتم نشستم تو. روی شیشه جلو، برف نشسته بود. چشمم جایی را نمی­دید. سردم بود. از فکر کاری که قرار بود بکنم دل­آشوبه گرفتم. اولین بار بود که می­نشستم آن تو و چنین حسی داشتم. تا حالا با آمبولانس، همه کار کرده بودیم جز همین یک کار. تنها وسیله نقلیه پاسگاه بود. بیشتر برای آوردن آذوقه و چیزهای دیگر از آبادی پایین دست ازش استفاده می­کردیم.

درِ ماشین که باز شد، ترسیدم. سهراب بود. خم شد و به­م نگاه کرد.

«این جایی؟»

«آره. بیا تو.»

برف روی سر و شانه­هایش نشسته بود. هیچ تلاشی نکرد که بتکاندشان. توی آن نور کم نمی­توانستم چهره­اش را درست ببینم. تا سکوت سنگین و طولانی دور و برمان را پس بزنم، گفتم: «لاکردار نفس نخورده. همین طور داره می­باره.»

طرفم رو گرداند و بعد از مکثی پرسید: «مرتیکه حرومزاده چی کارت داشت؟»

دو دستم را روی فرمان قفل کردم و گفتم: «قرار شده جسدو خودمون ببریم مرکز تحویل بدیم.»

«کیا؟»

«من و خودش دیگه!»

«با این ابوقراضه؟ تو این هوا؟»

«دستوره دیگه.»

«نامردا! کثافتا!»

دو نخ سیگار از جیب بغل اورکتش بیرون آورد و هر دو را با هم آتش زد. دست دراز کرد و یکی را به من داد. مهی از دود راه افتاد. بدون این که به من نگاه کند، شروع کرد به حرف زدن. انگار طرفش من نبودم. داشت با خودش حرف می­زد.

«پشتشو تکیه داده بود به دیواره برجک. سرش یه­وری افتاده بود رو شونه­ش. شستش هنوز رو ماشه بود. اسلحه افتاده بود رو پاهاش. خون و مغز پاشیده شده بود رو در و دیوار. صورتش سالم بود. گلوله درست از زیر گلوش رد شده بود و از پس سرش اندازه یه کف دست کنده بود و اومده بود بیرون. اون حالت دست­های آویزون و شونه­هاش...»

زد زیر گریه. پک محکمی به سیگار زدم. دودش پایین نمی­رفت. راه نفسم انگار بسته شده بود. سرم را گذاشتم روی فرمان و بغضم ترکید.

بچه­ها تا دم در دنبالمان آمدند و در که بسته شد، پشت میله­ها ماندند. از تو آینه بغل، چشم­چشم کردم سهراب را ببینم اما ندیدمش. با برفی که می­بارید، چهره هیچ کدامشان پیدا نبود. تا وقتی که از اولین پیچ گذشتیم هنوز آن جا بودند. مثل لاک­پشت سرازیر شدیم از کوه. جاده پرپیچ و خمی روبه­رومان بود. یک چشمم به جلو بود و چشم دیگرم به عقب. نمی­دانستم سهراب آن پشت هست یا نه. خداخدا می­کردم که نباشد.

از توی آینه دیدمش. چهارزانو نشسته بود. زیر ملافه­ای سفید که سر تا پایش را می­پوشاند، رفته بود در نقش یک روح آرام و بی­آزار. هیچ حرکت اضافه­ای نداشت. برعکس بازی­های توی آسایشگاه که مدام بالا و پایین می­شد و حرف می­زد و ادا درمی­آورد، ساکت و خاموش گوشه­ای نشسته بود. انگار هیچ کاری نداشت جز نشستن و زل زدن به ما.

شایعه ترس سرگروهبان از جنازه و مرده را همه شنیده بودند. بچه­ها پشت سرش حرف و حدیث راه می­انداختند و مسخره­اش می­کردند؛ و سهراب در این کار از همه جلوتر بود. باورکردنی نبود آدمی با آن هیبت، از حسد بترسد. اسمش سرگروهبان بود؛ اندازه یک تیمسار قدرت داشت. خیلی اذیت می­کرد. حکومت می­کرد توی پاسگاه. همه ازش حساب می­بردند. رحم نداشت. کمترین تنبیه­ش بیست و چهار ساعت نگهبانی تو برجک بود، بدون آب و غذا.

حالا مچاله شده بود روی صندلی و تکیه داده بود به در. انگار می­ترسید نزدیک پنجره پشتی باشد. هوش و حواسی برایش نمانده بود. داشت توی تب می­سوخت. هذیان می­گفت. داد می­زد. می­خندید. گریه می­کرد. گاهی هم مثل بچه­ای آرام، خیره می­شد به جلو و با هر رفت و آمد برف­پاک­کن چشم­هایش بالا و پایین می­شد.

شب و روز را گم کرده­ام. این جا یک تکه نور همیشه از زیر در سرک کشیده داخل اتاقم. بعضی وقت­ها آن­قدر به­ش خیره می­مانم که بعد به هر چه نگاه می­کنم رد پایی از آن می­بینم. حتا توی خواب هم وصله رویاهایم می­شود. آن­قدر این جا در تنهایی و سکوت به همه این­ها فکر کرده­ام که گاهی وقت­ها شک برم می­دارد که همه این ماجراها اصلا اتفاق افتاده باشد!

پلک­هایم را می­بندم. دوباره برف می­آید. دوباره درخت­ها مثل دست­های خشک شده از زیر خاک قد می­کشند بیرون و صف می­بندند کنار هم. جاده مثل نواری سفید از سینه کوه­های دور باز می­شود و راه می­افتد تا از میان درخت­ها بگذرد و جایی در دامنه کوه­های شبح­گون روبه­رو تمام شود. آمبولانسی از پشت پیچی بیرون می­آید و می­شود تنها رهگذر جاده برفی. خودم را می­بینم که پشت رل نشسته­ام و هر از گاه عرق روی پیشانی­ام را می­گیرم. سرگروهبان با دست­بندی به دست­هایش کنارم کز کرده و هیچ حرکتی نمی­کند. اسکلت جلو آینه تکان می­خورد. از تو آینه لوله تفنگی را می­بینم که مرا نشانه گرفته است. هراسان چشم باز می­کنم. خواب رفته بوده­ام انگار. به یک نقطه خیره می­مانم و می­ترسم حتا نگاهی به دور و برم بیاندازم. صدایی می­شنوم؛ صدایی مثل کشیده شدن گلنگدن. الان است که صدای شلیک بلند شود. نکند باز خواب می­بینم! کاش کسی صدایم می­زد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 22:10  توسط میم. الف  | 

هویت مجهول

 

داستان هویت مجهول را در سال ۸۴ نوشتم. در سال ۸۷ برای جایزه ادبی صادق هدایت ارسال کردم و برنده لوح افتخار شدم. قصدم این بود که بعد از چاپ شدن مجموعه داستانهایم این داستان را برای دوستان در وبلاگ بگذارم، اما با تنبلی یی که در خودم در این مدت دیدم، به نظر نمیرسد که به این زودیها این امر محقق شود.

عکسهای زیر هم مربوط به مراسم جایزه ادبی صادق هدایت است که در بهمن ماه سال گذشته برگزار شد. (علی رغم درخواستهایی که از آقای جهانگیر هدایت برای گرفتن عکسها کردم، اما موفق نشدم و این عکسها هم از مجموعه ده عکسی است که در سایت فارسی بی بی سی وجود داشت انتخاب کرده ام.)

از سمت راست: سیمین بهبهانی، امیر حسن چهلتن و........

نفر ایستاده پشت میز: جهانگیر هدایت (برادر زاده صادق هدایت).

از سمت راست: غلامحسین دهقان (برنده تندیس هدایت)، نرگس رستمی، جهانگیر هدایت، شهلا شهابیان، خودم (سه نفر برنده لوح افتخار)

سایت رسمی صادق هدایت

از دوستان نهایت تشکر را دارم اگر داستان را بخوانند و انتقاد و پیشنهادشان را ابراز بفرمایند.

 

هویت مجهول

 

توی پرونده یک مرده مجهول الهویه چه می‌تواند باشد؟ نام: نامعلوم     نام خانوادگی: نامعلوم     تاریخ فوت: 13/1/1386     علت فوت: نامعلوم

و این یک نامعلوم آخر را من باید معلوم می‌کردم. دیروز رفته بودم پزشکی قانونی. سلام و علیک کردیم و با هم دست دادیم. دستش سرد بود. مثل دست‌های یک مرده که پنج تا تیر توی سرش خورده باشد. عینک ته استکانی‌اش را نوک بینی قلمی‌اش گذاشته بود. عجیب بود که بینی‌اش نمی‌شکست.

پزشکی قانونی گفت: «بفرمایید بنشینید»

نشستم روی صندلی و طوری توی آن صندلی نرم فرو رفتم که زانوهایم رسید جلوی صورتم. انگار که کف زمین نشسته باشم. البته نگاه کردن به صورت پزشکی قانونی از لای زانوهایم هم بامزه بود.

پرسید: «شما شغلتان چیست؟»

گفتم: «من کار آزاد می‌کنم. معمولا از کشورهای اطراف یا از کیش لوازم الکتریکی و این جور چیزها می‌آورم و می‌فروشم.» به صورتش نگاه کردم و دیدم که هنوز از بالای عینک دارد من را نگاه می‌کند. فهمیدم که هنوز باید حرف بزنم. گفتم: «البته من این پرونده را توی کارتن یک تلویزیون 21 اینچ پارس گروندیگ پیدا کردم.» پزشکی قانونی سر تکان داد و لبخندی زد و به نشانه تحسین گفت: «خوبه» بعد یک نفس عمیق کشید و گفت: «تحقیقاتی که روی جسد انجام دادم نشان می‌دهد که مقتول 5 گلوله به سرش اصابت کرده که یکی از گلوله‌ها وارد گلوی مقتول و باعث خفگی او شده. هر 5 گلوله از یک اسلحه کلت کمری شلیک شده که روی آن فقط اثر انگشت خود مقتول هست.» می‌خواستم بگویم خسته نباشید. این‌ها را که من با یک نگاه هم می‌توانستم بفهمم.

پزشکی قانونی هم می‌خواست بگوید تو غلط کردی. تو هنوز فرق دفترچه راهنمای تلویزیون 17 اینچ پارس گروندیگ را با پرونده یک مرده مجهول الهویه که 5 تا تیر توی سر خودش خالی کرده نمی‌فهمی.

و من می‌خواستم بگویم که تلویزیون 21 اینچ بوده نه 17 اینچ. ولی به خاطر این که این همه جر و بحث پیش نیاید هیچ کدام حرفی را که می‌خواستیم نزدیم. نه من نه پزشکی قانونی.

وقتی برای خداحافظی دوباره با او دست دادم. دوباره همان سرما را حس کردم. ولی دیگر برایم تازگی نداشت.

تحقیقات گسترده پزشکی قانونی هم دردی از من دوا نکرد. به خاطر همین خواستم از «شهود» استفاده کنم. ولی در داستانهای اوکانر هیچ کس را نمی‌شناختم. به خاطر همین کتاب را بستم و رفتم خوابیدم.

*  *  *

 

صبح، پست برایم یک بسته آورد. روی پاکتش را خواندم. از آمریکا بود: USA. از طرف EMH. پست گفت: «امضا کنید و شماره شناسنامه‌تان را بنویسید.» و خودکارش را داد به دستم. امضا کردم و چون حوصله نداشتم که شماره شناسنامه 7 رقمی‌ام را بنویسم، همین طور نوشتم: 13. پست نگاهی به من انداخت، بعد نگاهی به امضای من. انگار فهمید که شماره شناسنامه من نیست. چندین بار این نگاه‌ها را تکرار کرد. اگر مثل ژاپنی‌ها چشم بادامی نبود، می‌شد از چشم‌هایش توی سرش را دید. مثل شیشه بودند. موهایش بلند بود و روی گوشش ریخته بود. کنجکاو شده بودم که اگر انگشتم را توی چشم‌هایش بکنم چه می‌شود؟ حتما از پشت سرش می‌زد بیرون. ولی او می‌خواست انگشتم را قلم بکند و بگذارد توی جیبش، به جای خودکار بیک که دیگر نتوانم این کار را بکنم. پس من هم منصرف شدم، ولی واقعا جالب بود: پست، دو تا چشم داشت و دو تا سوراخ بینی و یک دهان. پس روی هم 5 تا سوراخ روی صورتش بود. دلم می‌خواست که با او دست بدهم. بالاخره پست آخرین نگاهش را به صورتم انداخت و پوزخندی زد و رفت و من پشت سرش در را بستم و علفی را که زیر پایم سبز شده بود از زمین درآوردم و بردم و توی سطل آشغال انداختم.

بسته را که باز کردم دیدم که یک مرد جوان بلند قد و لاغر که موهای بور داشت، آمد بیرون. کمی بدنش را کش و قوس داد. دستش را دراز کرد و گفت: «سلام، من جردن هستم. رابرت جردن.»

با او دست دادم و گفتم: «سلام رابرت، خوشبختم.» دست رابرت هم سرد بود.

گفت: «اسم شما چیست؟»

گفتم: «من کار آزاد می‌کنم، معمولا از کشورهای اطراف یا از کیش، لوازم الکتریکی و این جور چیزها می‌آورم و می‌فروشم.»

گفت: «خوشبختم» گفت: «از این که دستم سرد است تعجب نکنید... می‌دانید که... من نزدیک 70 سال است که مرده‌ام.»

با این که منظورش را متوجه نشدم. لبخند زدم و به دروغ گفتم: «متوجهم»

گفت: «من می‌خواستم راجع به آن پرونده به شما کمک کنم.»

فکر نمی‌کردم که به خاطر این، حاضر شده باشد این همه راه را تا این جا بیاید. ولی گفتم: «واقعا متشکرم.»

جواب تشکر من را نداد و دنباله حرفش را گرفت: «من داشتم از جلوی بیمارستان چمران رد می‌شدم، دیدم یک نفر کنار خیابان ایستاده و یک کلت کمری دستش است. بعد کلت را روی سرش گذاشت و شلیک کرد، بعد جای اسلحه را عوض کرد و دوباره هم. 5 بار و هر دفعه با فاصله‌ای حدود 4 یا 5 ثانیه به سر خودش شلیک کرد و آخر تفنگ را روی زمین انداخت و دستش را روی گردنش گذاشت و افتاد و مرد.»

باورم نمی‌شد. با تعجب گفتم: «یعنی شما واقعا آن صحنه را از نزدیک دیده‌اید؟»

رابرت گفت: «بله» و ادامه داد: «طرف ناشی بود» باز ادامه داد: «تقصیر خودش بود که مرد. تیر آخر را از بالای سرش شلیک کرد و رفت توی گلویش و خفه شد. البته فکر می‌کنم. مطمئن نیستم.»

حرف‌هایش خیلی ذهنم را مشغول کرد. گفت: «من کسی را می‌شناسم که تیر را توی دهان خودش شلیک کرد ولی چون رو به بالا بود، خفه نشد. ولی این یکی خیلی ناشی بود. با جان خودش بازی کرد.»

بهش گفتم: «خودت چطور مردی؟»

گفت: «من اگر مرده بودم که الآن نمی‌توانستم با شما حرف بزنم.»

گفتم: «ولی خودت گفتی که 80 سال است که مرده‌ای»

گفت: «اولا 70 سال، ثانیا من 70 سال پیش به خاطر یک اتفاق ساده پایم به این روز افتاد.»

پاچه شلوارش را بالا زد و پایش را به من نشان داد و گفت: «عصبش له شده»

گفتم: «اُه... عجب!»

گفت: «ولی این دلیلی برای مردن نمی‌شود. حالا هم اگر سوالی نداری، دارم می‌روم.»

گفتم: «کجا؟»

گفت:«آن جا که عرب نی انداخت.» و رفت.

*  *  *

 

صبح، دوباره پست در خانه‌ام آمده بود. گفت: «یک نامه سفارشی دارید.» گفت: «امضا کنید و شماره شناسنامه‌تان را بنویسید.» و خودکارش را به دستم داد. امضا کردم و به جای شماره شناسنامه، نوشتم: 6. دوباره همان نگاه‌ها تکرار شد، ولی هیچ وقت نه توانستم انگشتم را در چشمش بکنم نه باهاش دست بدهم.

بالاخره وقتی که نگاه‌هایش تمام شد، بهم گفت: «این شماره شناسنامه شما نیست.» بعد پاکتی را که نامه سفارشی من توی آن بود، از وسط پاره کرد و نصفش را به دست من داد و نصف دیگرش را توی کیفش گذاشت و گفت: «این هم جریمه دروغ گفتن به پست» و رفت و در را پشت سرش بست.

به پاکت نصفه نامه نگاه کردم. فرستنده‌اش مشخص نبود. گیرنده‌اش هم همین طور. نامه را از طرف پاره پاکت درآوردم. نیمه اول نامه در دست من بود، پس آن قسمت از نامه که دست پست است، نیمه دوم نامه است. خواندم:

«سلام.

من یکی از  دوستان نزدیک مقتول هستم. شب قبل از خودکشی‌اش پیش او بودم. او خانه‌ای داشت، جایی اطراف شهر ری. وقتی که داشتیم با هم چای می‌خوردیم. ناگهان از جا بلند شد و گفت: "من می‌خواهم خودکشی کنم همین فردا صبح» گفتم:" چرا؟" گفت: "فردا سیزده به در است، مردم شاید بیایند به این طرف و من اصلا حوصله‌شان را ندارم." و گفت: "البته از اول عید به فکر این کار بوده‌ام، اما الآن دیگر تصمیم قطعی گرفته‌ام. اول می‌خواستم خودم را تکه‌تکه کنم و در چمدانی بگذارم و ببرم و پای یک درخت سرو، کنار یک رودخانه عقیم دفن کنم. ولی گفتم، اولا این کارها تکراری است. مال 70 سال پیش است. ثانیا شاید وقتی مردم برای سیزده به در این طرف‌ها بیایند، بچه‌ها برای بازی یا هر کار دیگری زمین را بکنند و چمدان را پیدا کنند آن وقت خر بیاور و باقالی بار کن. پس به این فکر افتادم که بروم بالاشهر و 5 تا گلوله با کلت کمری‌ام توی سر خودم خالی کنم. جایش را هم مشخص کرده‌ام. روبروی بیمارستان چمران.

بهش گفتم: "فکر نمی‌کنی راه بهتری هم وجود داشته باشد؟"

 گفت: "مـ..."»

از این جای نامه پاره شده بود. نامه را اگر درست از وسط پاره کرده بود، حداقل می‌توانستم بفهمم که مقتول چه جوابی بهش داده. از یک حرف «مـ» که نمی‌شود چیزی سر درآورد. تا شب ذهنم مشغول نامه بود و حرف‌های رابرت جردن و حتی چرت و پرت‌های پزشکی قانونی و پست. اما شب وقتی داشتم روی تخت خوابم غلت می‌زدم تا خوابم ببرد، فکر خوبی به ذهنم رسید و با خودم گفتم که فردا صبح دنبالش را می‌گیرم. و خوابیدم.

*  *  *

 

آن فکر خوب که به ذهنم رسیده بود، این بود که با خود مقتول صحبت کنم. پس صبح زود لباس پوشیدم و از خانه زدم بیرون و افتادم به کاغذبازی برای گرفتن مجوز نبش قبر. نمی‌دانم دیگر نبش قبر یک آدم مجهول الهویه چرا باید این قدر دردسر داشته باشد. آخر، کار به جایی رسیده بود که شاه بخشیده بود و شاه‌قلی نمی‌بخشید. هزار جور نامه و مجوز گرفته بودم. ولی بهشت زهرا موافقت نمی‌کرد.

چهار روز این برنامه‌ها و سگ‌دو زدنها از این اداره به آن اداره ادامه داشت تا بالاخره بهشت زهرا قبول کرد که قبر را بشکافند و جسد را پنهانی به خانه من بیاورند و تا هوا روشن نشده من موظف بودم که جسد را برگردانم.

ساعت 1 بعد از نیمه شب بود که در خانه را زدند. در را باز کردم. بهشت زهرا بدون هیچ سلام و علیکی گفت: «یادتان باشد که جسد را به موقع برگردانید و گر نه برایتان دردسر می‌شود.» گفتم: «باشد... چشم.» گفتم، چشم که خیالش راحت شود و دوباره حرفش را تکرار نکند. جسد آمد خانه و بهشت زهرا هم رفت و من هم در را بستم.

جسد قد بلندی داشت. اصلا روبرویش را نگاه نمی‌کرد که من را ببیند. فقط با دقت داشت شیشه عینکش را تمیز می‌کرد و قیافه طلبکارانه‌ای به خودش گرفته بود. و همین طور رفت و روی مبل نشست. من هم رفتم و روبرویش نشستم. سوراخ‌های روی سرش را می‌دیدم.

گفتم: «از این که مزاحم اوقات شریف شدم، معذرت می‌خواهم.»

جوابی نداد. گفتم: «فقط چند تا سوال دارم.»

موهایش را از روی گوشش کنار زد، عینکش را به چشم‌های بادامی‌اش گذاشت و از بالای آن به من نگاه کرد و گفت: «بپرس»

گفتم: «می‌خواستم علت کشته شدن شما را بدانم.»

پوزخندی زد و گفت: «مگر نامه دوستم را نخواندید؟»

گفتم: «چرا، خوانده‌ام... ولی آخر چرا خودکشی کردید، راه بهتری به ذهنتان نرسید؟» با این سوالم می‌خواستم قسمت پاره‌شده نامه را کشف کنم ولی چیزی دستم را نگرفت. چون فقط رویش را به دیوار کرد و گفت: «تازه می‌پرسد لیلی زن بود یا مرد؟»

گفتم: «پس حداقل به این سوالم جواب بدهید.» کمی مکث کردم و پرسیدم: «اسم شما چیست؟» همین طور که داشت پوست کف دستش را می‌کند، گفت: «من کار آزاد می‌کنم. معمولا از کشورهای اطراف یا از کیش، لوازم الکتریکی و این جور چیزها می‌آورم و می‌فروشم.»

 

محمد مهدی ابراهیمی فخاری

اسفند 84

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 13:46  توسط میم. الف  | 

مهدي سحابي درگذشت

چه حسرتها که این روزها بر دلمان نمی نشیند؟؟؟ چه آه ها که از دلها میکشیم چه دردها که بی صدا می خورندمان، مثل خوره، آهسته، در انزوا..............

مهدی سحابی بر اثر سکته قلبی درگذشت
مهر: مهدی سحابی مترجم، نقاش و نویسنده ایرانی یکشنبه شب 17 آبان بر اثر سکته قلبی در فرانسه درگذشت.

این مترجم با ترجمه رمان هفت جلدی معروف "در جستجوی زمان از دست رفته" اثر مارسل پروست یکی از بزرگترین شاهکارهای ادبی جهان را به زبان فارسی برگردانده بود.

رمان "مرگ آرتمیو کروز" اثر "کارلوس فونتس"، "مادام بوواری" و "تربیت احساسات" هر دو اثر "گوستاو فلوبر" و "کوه خدا" اثر "اری دلوکا" از جمله آثار این مترجم فقید و پرکار به شمار می رود.

مرحوم سحابی ساکن فرانسه بود اما برخی از ایام سال را در ایران با برپایی نمایشگاه نقاشی و چاپ آثار خود می گذراند.

"دسته دلقکها" و "مرگ قسطی" اثر لوی فردینان سلین جزو دیگر ترجمه های این مترجم فقید به شمار می روند.

از وی چند اثر تالیفی نیز در حوزه داستان کوتاه و رمان به یادگار مانده است.

مهدی سحابی متولد سال 1322 در تهران بود.
 
                                                       ديگر ترجمه‌ها

  داستان‌ها

  • ناگهان سیلاب
  • پیچک باغ کاغذی
+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 11:52  توسط میم. الف  | 

خطاب به معاویه

روز یکشنبه در تالار فردوسی دانشگاه تهران مراسم شعرخوانی برای بزرگداشت قیصر امین­پور برگزار شده بود. یکی از کسانی که شعر خواند بزرگواری بود به نام «حامد احمدی». این شاعر عزیز و شجاع ابتدا به روان قیصر امین­پور درود فرستاد که علوی بود و معاویه­ای نبود. بر شرف دکتر ترکی هم درود فرستاد به خاطر شعر پرمغز و مناسب مسائل روزی که پیشتر خوانده بود و گفت قصیده­ای سروده­ام خطاب به معاویه. قصیده ای مطنطن با قافیه­ای زیبا، به سبک خراسانی. دو ثلث شعر را خوانده بود که مردکی به پای تریبون رفت و او را از خواندن بقیه شعرش بازداشت. بعد از تشویق طولانی حاضرین، حامد احمدی از تالار خارج شد. عده­ای از حضار مقابل در دانشکده ادبیات از او تشکر کردند و او با حضور جمعی از این حضار (که چندان کمتر از حاضران در تالار نبودند) شعرش را به طور کامل خواند. بسیاری ضبط کردند و من هم متن کامل شعر را از وبلاگjesr.blogfa.com  گرفتم و برای عزیزان گذاشتم. درود به شرف حامد احمدی.

خطاب به معاویه

 

وقت است که گورت بکشد یک تنه در بر

زود است که کاخ تو کند خاک به سر بر

مُهرت «خَتَمَ اللهُ عَلی قَلبِکَ» بردل

بی پرده غشاوه ست تو را روی بصر بر

تاچند بُوَد بین تو و ملّت ، دربان؟          

تا چند بمانند چنان حلقه به در بر؟

اسفند صفت در دل آذر به خروشند

کز دور بُوَد دست علیلت به شرر بر

یک دست به ریش اندر در کار تشبّث

وان دست دگر نیز به آن کار دگر بر

مردی نه به ریش است، «قفا ریش» مخنّث

برچسب دغل خورده تو را روی ذکر بر

بار گنهت را بمینداز و میاویز

بر گردن باریک قضا و به قدر بر

کس گفت گران گوشت اگر، گوش بریدیش

گوشت هم ازین روست به آژیر خطر بر

هیهوم! که اقبال تو ای مایه ادبار

آویخته چون برگ خزانی به شجر بر

 بدبختی دنیات ندارد کم از عُقبات

می­باش ازین موج خروشان به حذر بر

خشتت نبود راست که کشتت ندهد بار

کلّا! ندمد موی یکی بر سر گر بر

سرمایه اندک بنماند! بندیدی

رفت آبروی مختصرت هم به هدر بر؟

ای موشِ بسی گشته و سوراخ ندیده

زین ولوله راهی نگشایی به مفر بر

ای سینه شیران وطن خسته به خنجر

فرداست که خود بفکنی از دست، سپر بر

ای هرزه بروییده که نَه­ت سایه و نه­َت بر

نتوان سخنی گفت ترا جز به تبر بر

بام تو نفرجامد جز شام مکدّر

شام تو نیانجامد هرگز به سحر بر

غرّه مشو ای شوخ به جوقی متملّق

تکیه مکن ای شیخ به یک مشت خبربر

از دشمنی و دوستی بر سر خونت

مانده به دل پیرزنان داغ پسر بر

بسیار نفر را نتوان برد و زد و رفت

با چند نفر یا تو بگو چند نفربر

که­ت گفت برین مردم آزاد بنه بند؟

که­ت گفت ازین مرتع آباد ببر بر؟

که­ت گفت که در خون مسلمان ببری دست؟

که­ت گفت بسیج آوری یک لشکر بربر؟

کردی و نکردی ز بد و خوب بدان سان

کز دست تو گفتند که رحمت به عُمَر بر

قرآن ببریدی سر و بردی سر نیزه

بادا که زند زود نمازت به کمر بر

این سنگ روان بهمن بنیان­کن ظلم است

اکنونت اگرچند نیاید به نظر بر

گفتی که نسیم فرجی می­وزد اما

گر هر پسر افتد به همان راه پدر بر

هین! شور میانگیز درین مزرع خون­خیز

هان! دست میاویز به «اما و اگر» بر

آسان نشود مشکل این جوق هراسان

شیرین نشود کام تو با بوک و مگر بر

ادنائی و دنیا بگرفته­ست زِمامت

دیدیم و نمردیم یکی ماده به نر بر

مگذار بگویم که چسان داغ سرینت

خود لکّه ننگیست بر ابنای بشر بر!

سگجانی و عمرت زده پهلو به کلاغان

خر مغزی و مغزت زده سوری به بقر بر

قلبت حجرالاسود و لیکن نه ازان دست

خود طعنه زند عصر تو بر عصر حجر بر

نیش تو اگرچند زند خنده به اژدر

تسخر زند - ای خنده - دهای تو به خر بر

این پای تو در توبره وان پای به آخور

یک دست به خیر اندر و یک دست به شر بر

بارانده زغن­های عفن را به وطن در

تارانده جوانان وطن را به ددر بر

هشدار مده­مان که بَدان دست به کارند

ترجیح دهیم این همه بد را به بتر بر

تیری­ت مسلسل زدم البتّه به هر بیت

نیشی­ت مردّف زدم القصّه به هر«بر»

کز طاعت یزدان و مسلمانی شیطان

داغی به جبین دارم و داغی به جگر بر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 18:43  توسط میم. الف  | 

88/8/8

سال 81 بود و دبیرستانی بودم. با دوستانی که توی کلاس داشتم بحث­مان شد که آینده­مان چه می­شود؟ چه کاره می­شویم؟ چه ریختی می­شویم؟ خلاصه حال و روزمان چطوری می­شود؟ (شاید به نظر کار لوسی بیاید که به روحیه دختربچه های ۹ ساله می خورد، مهم نیست.)

آن جا بود که به سرمان زد که قراری بگذاریم برای سال­های آینده. قرار شد که 8/8/88 ساعت 8 شب همگی جمع بشویم زیر برج آزادی. تا امروز همه کم و بیش در حد sms  هم که شده با هم رابطه داریم و گهگاه همدیگر را می­بینیم. قرار گذاشتیم و دیشب همدیگر را ملاقات کردیم.

فقط کسانی که با هم این قرار را گذاشته بودیم نبودند. دوستان دیگری هم بودند. از دوستانی که سال 81 این وعده را داده بودند فقط یک نفر نیامد. آن هم جناب محمود بود که صاحب وبلاگ سورس کد هستند که آدرسش در لینک­ها موجود است.

همه یک جورهایی به یک جاهایی رسیده بودند و به هیچ جا نرسیده بودند. 7 نفر بودیم. همه یا دانشجوی کارشناسی بودند یا لیسانس گرفته بودند به بالا. ولی خب هیچکدام هم به جایی که آرمانی باشد، نرسیده بودیم. هر کدام هم مشکلاتی داشتیم. همگی هم آن آرزوهای بلند را که در دبیرستان داشتیم به مسخره می­گرفتیم. البته یکی دو نفر هم اصولا آرزویی نداشتند از دبیرستان و الآن هم خوشحال و شادان و سرخوش و راحت!!!! هرهر و کرکر می­کردند. مثل حسین که ............ بگذریم.

همگی در حال مسابقه قد با برج آزادی بودند. فقط من بودم که افتادگی آموخته بودم. (ابراز حسادت) این هم البته به خاطر سقف کوتاه پژوهشگاه است و گر نه من پیش از آمدن به آنجا 2 متر و 10 سانتی متر قد داشتم.

یک وجه مشترک دیگر بین همگی ما این بود که وقتی محمد حالا نمی­دانم به راست یا دروغ گفت دور برج آزادی را داربست بسته­اند و دارند تعمیرات می­کنند، هیچ کدام بر تنبلی­مان غلبه نکردیم و نرفتیم ببینیم واقعا این طور است یا نه.

خلاصه به دلیل بعد مسافت، بنده که تا به منزل برسم، 12 شب بود. (البته دوستان قاعدتا زودتر از من رسیده­اند.) توی راه به این آینده­ای که دیر یا زود تبدیل شده بود به حال، فکر کردم.

حالا از تمام این لودگی­ها که بگذریم یک روحیه بین همه­مان مشترک بود. هیچ کدام دل­مان نمی­خواست دوباره به دوران دبیرستان و آن حال و هوا برگردیم و همگی از چیزی که الآن در حال تجربه کردنش بودیم، راضی نبودیم.

در آن دوران، دروغ خوش رنگ و لعابی به نام آینده جلوی روی­مان بود، اما دیگر این حباب ترکیده بود و ما نمی­خواستیم که دوباره با آرزوی رسیدن به آن زندگی کنیم. ترجیح می­دادیم با این واقعیت پلشت درگیر شویم و خودمان را دلخوش نکنیم به ......................

هیچ حسرتی نبود انگار، اما، امیدی هم نبود. آرزویی هم نبود. چیزی که بشود اسمش را روشنی آینده گذاشت.

حتی انگیزه­ای هم نبود انگار که قراری بگذاریم برای این که ببینیم که در آینده دورتر چقدر بیشتر در این زندگی فرو رفته­ایم.

راستی 9/9/99 کجاییم؟؟؟؟ کجای این دنیا داریم آب غربال می­کنیم؟؟؟؟ کدام گوشه این صفحه شترنج دارد بازی­مان می­دهد این زندگی؟؟؟؟ این دروغ بی پایان؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 22:47  توسط میم. الف  | 

جایزه گفتگوی جهانی 2009

  

 

به گزارش ايلنا "جایزه گفتگوی جهانی" در سال 2009 تاسیس شده و اولین دوره از کنفرانس‌ها و جوایز خود را در ژانویه 2010 برگزار می‌کند.

در این جایزه نامزدهایی معرفی شده بودند که دو هفته پیش از میان آنها داريوش شايگان و سيد محمدخاتمی را به عنوان برگزیده معرفی و طی نامه‌ای اعلام کردند.

در پایگاه اطلاع رسانی جایزه گفتگوى جهانى آمده است که این جايزه درباره تحقيقات بیناد فرهنگى و همکارى و ارتباط های فرهنگی در جهان امروز است. اين جايزه بر اهميت تحقيقات ميان فرهنگى در جامعه مدرن و ارزش مطالعات انجام شده تاکید دارد و به محققان،‌ روزنامه‌نگاران و سازمان‌هاى مستقل در سراسر جهان که مسئوليت این گفتگو را برعهده دارند تعلق می گیرد. اين جايزه از سال 2009 تا 2017 هر دو سال يکبار برگزار خواهد شد.

از برندگان جایزه (شایگان و خاتمی) برای شرکت در مراسمی که ژانویه در دانشگاه آرهوس کپنهاگ برپا می شود، دعوت شده است.

گفتني است خاتمی از زمانی که رییس جمهور ایران شدند، در توسعه گفتگوی تمدن‌ها نقش مهمی ایفا کردند؛ بویژه بعد از نطقی که سال 2001 در سازمان ملل خواندند بطور مداوم پیگیر موضوع گفتگوی تمدن ها بوده اند و موسسه ای را هم تاسیس کرده‌اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 11:29  توسط میم. الف  | 

فروش دو میلیون دلاری و پشیمانی

مطلبی را در بی بی سی خواندم که عینا در زیر آورده ام. از مسائل سیاسی و ... بگذریم ببینیم که اسرائیل چگونه شکل گرفت. غیر از تصرف اراضی و ... فرهنگ خود را چگونه ساخت. چگونه زبان مرده عبری را دوباره زنده کرد؟؟؟؟ چقدر هزینه کرد و تلاش کرد دولت اسرائیل تا توانست این بشود که امروز می بینیم (حالا خوب یا بد. درست یا غلط) حالا در مقابل ببینیم که ما با فرهنگ و ادبیات و هنر کشور خودمان چطور برخورد می کنیم. چقدر هزینه مادی و انسانی و فکری می کنیم که فرهنگ چند هزار ساله مان را حفظ کنیم. حالا هزینه برای خریدن و استفاده از فرهنگ دیگر کشورها و ملتها بماند.......؟؟؟؟؟

 

اسرائیل "محاکمه" کافکا را می‌خواهد

فرانتس کافکا

فرانتس کافکا

دولت اسرائیل قصد دارد دست‌نوشته‌ رمان معروف "محاکمه" یکی از مهم‌ترین رمان‌های قرن بیستم را از آرشیو دولتی آلمان پس بگیرد.

آرشیو ادبی اسرائیل از حدود ده سال پیش مدعی شده است که دست‌نوشته‌ "محاکمه" معروف‌ترین رمان فرانتس کافکا، نویسنده‌ی آلمانی‌زبان چک به اسرائیل برگردانده شود. شموئل هارنوی به روزنامه‌ی اسرائیلی هاآرتص گفته است که این تقاضا به زودی به طور رسمی به طرف آلمانی تحویل می‌شود.

آرشیو ادبی آلمان، مستقر در مارباخ، دست‌نوشته‌ محاکمه را در سال ۱۹۸۸ به بهای دو میلیون دلار خریداری کرده است، اما اسرائیل می‌گوید که این معامله غیرقانونی بوده و وراث ماکس برود حق فروش متن را نداشته‌اند.

هنگامی که کافکا در سال ۱۹۲۴ فوت کرد، به دوست نزدیک خود ماکس برود وصیت کرد که تمام آثار او را نخوانده بسوزاند. ماکس برود از دستور وصیت‌نامه سرپیچی کرد و بیشتر آثار کافکا را منتشر کرد و دوست خود را به شهرت جهانی رساند.

ماکس برود که کلیمی معتقدی بود، از بیم پیگرد نازیان در سال ۱۹۳۹ از پراگ به تل‌اویو فرار کرد. او تمام دست‌نوشته‌های کافکا را در چمدانی به همراه خود به اسرائیل برد.

پس از وفات ماکس برود در سال ۱۹۶۸ در اسرائیل، استر هوفه منشی او به تمام دارایی برود دست یافت. او به تدریج برخی از دست‌نوشته‌های کافکا از جمله رمان "محاکمه" را به فروش رساند و به ثروت هنگفتی رسید.

آرشیو ادبی اسرائیل عقیده دارد که آثار کافکا به میراث ملی قوم یهود تعلق دارند، ماکس برود با فروش آنها مخالف بوده، و وارثان او حق فروش آنها را نداشته‌اند.

این مرکز همچنین قصد دارد از فروش سایر دست‌نوشته‌های کافکا و انتقال آنها به خارج جلوگیری کند. گفته می‌شود که برخی از نوشته‌های دیگر کافکا مانند نامه‌های بیشمار او و آثاری مانند "تدارک عروسی در دهکده" همچنان در اسرائیل محفوظ هستند، و آرشیو ادبی اسرائیل برای به دست آوردن آنها اقدام حقوقی کرده است.

فرانتس کافکا در خانواده ای یهودی در چکسلواکی به دنیا آمد اما تمام کارهای خود را به زبان آلمانی نوشت. برخی مترجمان ایرانی مانند فرامرز بهزاد و فرزانه طاهری ترجمه‌هایی از داستان‌های کافکا را به زبان فارسی عرضه کرده‌اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 17:22  توسط میم. الف  |